تبليغاتX
...زندگی زیباست اما

...زندگی زیباست اما

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت13:25توسط غزل... | |

 

زندگی زیباست

آفتاب زندگی زیباست
با ترانه های دل نوازش
طلوع زندگی زیباست
با خاطره هایش
غروب زندگی زیباست
با تلخی ها ودرد هایش
آری زندگی زیباست
زیبا تر از گل
زیبا تر از پروانه
اگر تو بخواهی...

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت13:14توسط غزل... | |

 

 

زندگی سکوت سرد صخره ها و سنگهاست.

در میان قله های پر شکوه زندگی،

دره ها و بیشه ها و نغمه ها و دردهاست.

زندگی برای یک درخت با پرنده بودن است

زندگی برای غصه های بی امان،

معنی نخواندن و ندیدن و نبودن است

زندگی روایت نگفته ی ستاره هاست

تو هم شبیه شب برای این ستاره های خسته باش

زندگی طلوع این ستاره هاست

مرهمی برای این تن شکسته باش

زندگی بسان موج های بی سکون

معنی همیشه و همیشه رفتن است

زندگی نظیر موجهای بی غروب و بی فریب

معنی همیشه تلاش تا یگانگیست

تو هم بسان موج ها رونده باش

شرح زندگی میان شعرهای من

معنی همیشه ی همیشه زنده بودن است

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت13:6توسط غزل... |

 

زندگي سخت ساده است

خطر كن !

وارد بازي شو !

چه چيزي از دست مي دهي

 با دست هاي تهي آمده

و با دست هاي تهي خواهيم رفت

فرصتي كوتاه به ما داده اند،

تا سر زنده باشيم ،

تا ترانه اي زيبا بخوانيم،

و فرصت به پايان خواهد رسيد،

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت13:0توسط غزل... |

 

هر كجا هستم باشم…. آسمان مال من است

پنجره … فكر… هوا … عشق… زمين مال من است

آری .. آری

زندگی زيباست ….

زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست

و اگرنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:58توسط غزل... |

 

 

خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو...

هرچه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

زندگی...

از زمین پرسیدم:

زندگی یعنی چه ؟!!

پاسخم داد زمین...

زندگی هم سایه ایست.

زندگی پیرایه ایست.

همچون سکوت...

از درخت پرسیدم:

زندگی یعنی چه؟!!!

پاسخی محکم داد

با صلابت چون باد.

زندگی یعنی نور...

زندگی یعنی خاک...

خورشید را گفتم...

زندگی یعنی چه؟!!!!

با صراحت او گفت:

زندگی ایثار است...

زندگی پیکار است...

با سیاهی ها و درد...

حال من میگویم:

زندگی همچون عبوری در سیاهی پیداست.

فریاد خواهم زد

زندگی هم زیباست...

زندگی هم زیباست...

زندگی سال...

باغی از گل پر...

شاخه های سبز...

آسمان آبی...

آفتابی گرم...

سرو خوش اندام...

بید مجنون هم سحرخیز است.

باغ ما از عشق لبریز است.

تا خزان آمد.

فطنه برجان جهان انداخت.

زردیش انگار...

ناخوشی را ساخت.

باغ ما بیمار بیمار است.

که حتی ابر تیمار است.

میگرید

ناگهان گرد سفیدی در هوا پیچید

باغ میلرزید...

در سفیدی ها کفن پوشید

از این فرجام میترسید

میچرخید...

نسیمی تند...

خبر آورد که باغم مرد.

چو ققنوسی که میرد از خودش آورد

بهاری نو...

روزگار این جهان این است

بچه ها چیپس...

پدران پول..مشکل مالی...

قلب ها خالی...

چشم ها بسته...

جمعه ها خسته...

سالها درپی خشکسالی...

در تصاویر..

زندگی خوب است..

وضعمان عالی...

مادری در صف نانوایی..

گله میکرد...

خسته ام...

این جهان زندانی است...

اشکها...شعرها...تکراریند

خسته ام...فکرم خالی است

پس چرا آبشارها جاریند...ختم ماجراها در کجاست...

سیل ها بسیار هنوز من ماهیم...

میروم بر اوج موج ها...

چه بگویم؟راضیم...

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:56توسط غزل... |

 

یادت باشد که دنیا با تو آغاز می شود

روز با تو و خورشید با تو گرما می گیرد

نسیم با بوی خوش توجاری  می شود

و بهار برای تو خود را می آراید

یادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد

و پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خوانند

وقتی نگاه می کنی

چشمی هست که تو را می نگرد

نگاه زیبایت و زیبایی نگاهت را باور کن

و دنیا را با نگاهت زیباتر کن

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:38توسط غزل... |

 

آزاد شو از بند خویش ، زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگی ست، تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن، از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی، تحقیر راباور نکن

بر روی بوم زندگی ، هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست ، تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:33توسط غزل... |

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:33توسط غزل... | |

 

بگذار، که بر شاخه  این صبح  دلاویز

بنشینیم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، به صد شوق، چون مرغان سبکبال

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور، از آن قله ی پر برف

آغوش کند باز، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پروبالی ست که – چون من-

از لانه برون آمده ، دارد سرپرواز

 

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست

پرواز به آنجا که سرود است و سرورست

آنجا که ، سراپای تو، در روشنی صبح

رویای شرابی ست که در جام بلوراست

 

آنجا که سحر، گونه گلگون تو در خواب

از بوسه ی خورشید، چو برگ گل ناز است

آنجا که من  از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

 

من نیز چوخورشید، دلم زنده به عشق است

راه دل خود را، نتوانم که نپویم

هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم، او همه من، من همه اویم!

 

او، روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه ی من نیز، دلی گرم تر از اوست

او یک سر آسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

 

ما هر دو، در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم

ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم

 

ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم

ما عشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که – سر مست و غزل خوان – من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:30توسط غزل... |

 

زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیک کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست،

زندگی چرخش این عقربه هاست،

زندگی راز دل مادر من.

زندگی پینه ی دست پدر است،

زندگی مثل زمان در گذر است .......

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:28توسط غزل... |

خودت خبر نداری عزیزم!

یعنی فرصت نداشتی که خبردار شوی!

بهتر است این بی خبری را گردن هیچکس نیندازیم

زندگی است دیگر!

کاریش نمیشود کرد

یعنی...

یعنی میشود اما تو نخواستی.

مطمئن باش از امروز تا همیشه :

من دوست دارم پرواز کنم، در این روزهای قحطی بال !

در این روزهایی که انسان ها ،

 حتی خیال پرواز با دستهایشان را باخنده ای عصبی،فراری میدهند!

من دوست دارم پرواز کنم در تیک تاک های خوش طعم

چه دنیا بخواهد چه نخواهد،

چه تو بخواهی چه نخواهی،

من دارم میروم به سمت واقعیت،

به سمت ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:25توسط غزل... |

 

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ

 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست

مرگ هم حادثه است

 

مثل  افتادن برگ

که بدانیم  پس از خواب زمستانی خاک

 نفس سبزبهاری جاریست

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:21توسط غزل... |

 

حکم در دست شما نيست ولي سر هستيد

با شما هستم اگر جنگ صليبي کرديد

دست در خون دل اين همه بي بي کرديد

لا اقل بُر بزنيد آس به ما هم برسد

قطره اي جرعه ي عباس به ما هم برسد

اين همه دست يکي نيست قبولم باشد

آيه ي ديگري از شان نزولم باشد

سهم من چيست مگر ؟!! صندلي دار شما !!

عکس ترحيم سفید من و ديوار شما

خانه بر دوش ِغزل هستم و مي گردم من

حاج زنبور عسل هستم و مي گردم من

داده ام پيشتر از من خبرم را ببرند

دل افتاده به خون جگرم را ببرند

خواستم مضحکه شهر شود اين همه حرف

حرفهايي که قرار است سرم را ببرند

دگرم زخم نزن داس تو را مي دانم

دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ليلا جان

دگر از چشم من افتاد جهان ليلا جان

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خب طبيعي ست که يک روز به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

صبح يک روز من از پيش خودم خواهم رفت

بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت

مي روم تا در ميخانه کمي مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبايست کنم

بي خيال همه کس باشم و دريا باشم

دائم الخمر ترين آدم دنيا با شم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روي لبم باشد و جانم برود

ساقيا ! در بدنم نيست توان ، جام بده

گور باباي غم هردو جهان، جام بده

برود هرکه دلش خواست شکايت بکند

شهر بايد به من الکلي عادت بکند

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:18توسط غزل... |

 

در سال صرفه جویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

                             روی لبان ما

                                           پرپر زدند

لبخند ما

            به زخم بدل شد

و زخم هایمان

                 تا استخوان رسید

و بوسه هایمان

                 پوسید

ما

لبخند استخوانی خود را

                            در لابه لای زخم نهان کردیم

صد سال آزگار

                 ماندیم

و زخم های خشک ترک خورده را

                                       در متن لایه های نمک

                                                                    خواباندیم

 

اما

در روزهای ریخت و پاش لبخند

قصابکان پروار

و کاسبان رسمی پروانه دار

لبخند های یخ زده ی خویش را

                                    بر پیشخان خود

                                                    به تماشا گذاشتند!

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:15توسط غزل... | |

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است

 

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان باز...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را

همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عمود می سوزند

همان جاها، که اخترها، به بام قصر ها، مشعل می افزوزند

همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همین جاها، که پشت پرده ی شب

دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته ست

همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است!

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست!

همین فردا، همین فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

 

زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من، از شوق لبریز است

به هر سو، چشم من رو می کند: فرداست!

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:13توسط غزل... |

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را…

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:5توسط غزل... |

 

الهی! تو آیینه ای و دستانت آینه، آینه در آینه  بتوان دید هر آینه !

_خداوندا ! اگر قرار است بسوزیم، طاقتمان ده و اگر قرار است بسازیم، قدرتمان ده.

_پروردگارا، به داده و نداده و گرفته ات شکر که ، داده ات نعمت،نداده ات،حکمت و گرفته ات امتحان است و بس.

_ خدایا، اداره زندگی ام را به تو می سپارم، مرا در بهبودی ام راهنمایی کن.

خدایا، امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم، امیدم به توست.پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق بزنی، دوستم داشته باش.

پروردگارا، به داده و نداده و گرفته ات شکر که ، داده ات نعمت،نداده ات،حکمت و گرفته ات امتحان است و بس.

 

 

JavaScript Codes

+نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت12:2توسط غزل... | |